تاریخ : پنجشنبه، 7 بهمن ماه، 1395
موضوع : اخبار شوش

اعتراضات پنهانی علیه شاه در کاغذ پارس

شوش - ایران اُنا: در کاغذ پارس استخدام شده بودم. بخشی که در آن مشغول بودم به غیر از سوپروایزر همه اهل نماز بودند.



ایران اُنا - استاد جعفر دیناروند: بهمن، ماه انقلاب است. ماهی که بدون شک انسان را به یاد روزهایی می اندازد که خاطره انگیزند.

تلاش می کنم که گذشته را مرور کنم.

در این بخش به نقش اعتراضات پنهانی می پردازم. سال پنجاه و پنح بود. در کاغذ پارس استخدام شده بودم. بخشی که در آن مشغول بودم به غیر از سوپروایزر همه اهل نماز بودند.

نام همه را می دانم. پچ پچ ها شروع شد. اعتصاب. کلمه ای که دهان به دهان گشت. یعنی چه کنیم؟بنشینیم. بهانه ای لازم بود. کار سخت است. حقوق کم است. البته واقعا اینطور نبود.

اعتصاب شروع شد. دستگاه ها خاموش شدند. مسئولین بد طوری خط و نشان می کشیدند. ساواک از دزفول وارد شد امادخالتی نکرد.

ظاهرا به این نتیجه رسیده بودند که با سیاست مسئله را حل کنند. در محل کار نشسته بودم که فردی آمد و گفت از دفتر رئیس است و من را می خواهد. حقیقتا جا خوردم.

بعضی از بچه ها که با تجربه بودند گفتند نترسی!!!!.وارد اتاق شدم. آقای فردوسی معروف بود. بدون مقدمه شروع کرد. چرا این کارها را می کنی؟ گول افراد را نخور. این ها پشت شما نمی ایستند. جوانید و می توانید رشد کنید. من شما را بالا می کشم.به بچه ها بگو سر کار بروند.

گفتم چرا این حرف ها را به من می زنید؟ گفت من همه چیز را می دانم. شب ها کتاب هایی را می خوانید و ریش هم که دارید. گفتم من نقشی ندارم و اعتصاب را همه به وجود آوردند.

از اتاق بیرون آمدم. حقوق ما را قطع کردند.کارگرها زیر فشار بودند و بدین سان اعتصاب شکسته شد.

بعداز آن آزار زیادی دیدم. شاید ذکر یک مورد کافی باشد. شب عاشورا بود من عصر کار بودم و می بایست ساعت ده کار را تحویل می دادم. جانشین نیامد. قصد ترک داشتم که سوپروازیر مانع شد. گفتم شب عاشوراست. توهین کرد خود را گرفتم. تهدید کرد. من نترسیدم چون اصلا از نوع کارم راضی نبودم و خود را برای کنکور آماده می کردم اما وقتی گفت که فامیلت باید می آمد نیامده کمی ساکت شدم.

یکی از بچه ها گفت که فلانی حاج اسماعیل دیناروند روضه و شام دارند و گفتند به جای او بمانی. به همین دلیل ماندم اما از توهین سوپروایزر عصبانی بودم. نیمه شب دوباره آمد و شروع به توهین مقدسات کرد.

تصمیم بدی گرفتم(هنوز بدنم می لرزد). قتل. منتظر لحظه ای بودم. چوبی را برداشتم و به طبقه ی پایین رفتم. همیشه این بخش پر از کف بود و کارگران می بایست آن را می شستند. کسی نبود. آهسته به سمت اتاق رفتم اما با کمال تعجب دیدم که سوپروایز روی کف ها افتاده است. فکر کردم مرده است. سریعا بالا رفتم و چوب را پنهان نمودم.

صبح کار را تحویل دادم و رفتم اما فکرم مشغول بود. بعد از آن متوجه شدم که طرف مست بود.




منبع این مقاله : :خبرگزاری ایران انا
آدرس این مطلب : http://iranona.com/11364/-اعتراضات-پنهانی-علیه-شاه-در-کاغذ-پارس-7-11-1395